تبليغاتX
خلوتکده تنهایی

خلوتکده تنهایی

شکسته بغض توام گریه در گلوی پاییز

 

گفتند ستاره را نمیتوان چید!!

و آنانکه باور کردند برای چیدن ستاره حتی دستی دراز نکردند!

اما باور کن که من بسوی زیباترین و دورترین ستاره ها دست دراز کردم

و هر چند دستانم تهی ماند

اما چشمانم لبریز شد

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:47 توسط شهریار| |
 

 

خدا مرهم تمام دردهاست

هر چه عمق خراشهای وجودت بیشتر باشد

خدا برای پر کردن آن بیشتر در وجودت جای میگیرد.

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 18:37 توسط شهریار| |
 

 

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: ....

دیگر دیگران را نمی بینی !
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداري ، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری
               

                                  با آرزوي بهترينها براي شما                                                          

                                       شاد و شادكام باشيد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 17:54 توسط شهریار| |

فقر گرسنگی و عریانی نیست .

فقر چیزی را نداشتن است ولی آن چیز غذا و طلا و پول نیست.

فقر همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی

 نشسته است.

فقر تیغه ی برنده ی ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد

میکند.

فقر کتیبه ی ۳ هزار ساله ای است که روی آن یادگاری مینویسند.

فقر پوست موزی است که از پنجره ی یک اتومبیل به خیابان پرت میشود.

فقر همه جا سر میکشد.

فقر شب را بی غذا سر کردن نیست

فقر روز را بی اندیشه سپری کردن است

                                                                                                   "دکترشریعتی"

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 17:3 توسط شهریار| |
 

 

7 چيز است كه  ما را نابود ميكند :

1- ثروت بدون كار

2- لذت بدون وجدان

3- دانش بدون منش

4- تجارت بدون اخلاقيات

5- علم بدون انسانيت

6- عبادت بدون ازخود گذشتگي

7- سياست بدون رعايت اصول                                      

                                                             ((گاندي ))

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 15:9 توسط شهریار| |

خداوندا ما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،

زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای

و انسان خود قادر است جادۀ  صلح را هموار کند."

 
**********************
"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،

زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه

 از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند."

******************************

"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی،

 زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای

تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."


************************************
"خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم

به ناامیدی هایمان پایان بخشی،

زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای." 

*********************************************

"خداوندا ما نمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،

زیرابه ماقدرت تفکر داده ای

تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم."

***************************************

بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،

به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،

ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی

تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم:

خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان !!!!...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 19:51 توسط شهریار| |

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست .مرد مزرعه دارتازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد .‍اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت : توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .

 مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت :  آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد!

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت :  من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.! او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد .

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ،صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند .

 او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد.

صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت .

 زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد.

 بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند.

 براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد . روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد .تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد.

افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند !

  نتیجه اخلاقی :

      اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ،

             كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 19:47 توسط شهریار| |
روی قلب خود نوشتم دوستت دارم حسین

ای تمام سرنوشتم دوستت دارم حسین.....

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 23:23 توسط شهریار| |

روزی کشور انگلستان اقدام به واردات قورباغه می‌کند و یک شرکت ایرانی هم هزار عدد قورباغه به آن کشور می‌فرستد.

 در فرودگاه نماینده شرکت انگلیسی مشاهده می‌کند که درب جعبه حاوی ‌ قورباغه های ایرانی باز است و از مسؤول تحویل‌دهی سؤال می‌کند که آیا تعداد آنها درست است یا خیر. مرد ایرانی پاسخ می‌دهد که می‌توانید آنها را بشمارید.
مرد انگیسی پس از اطمینان از صحیح بودن تعداد قورباغه ها، با تعجب می‌پرسد که چطور حتی یک قورباغه هم در طول مسیر از جعبه بیرون نپریده است که در پاسخ می‌شنود:
«اولا هیچ کدام از قورباغه ‌های ایرانی حال پریدن ندارند، ثانیا اگر احیانا قورباغه ‌ای هم قصد پریدن کند، سایر قورباغه ‌ها، پاهای او را می‌گیرند و به پایین می‌کشند!!!».


راستی من و شما خیلی باید مواظب باشیم که در کار و زندگی‌مان مانند این ‌ قورباغه ها نشویم!

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 0:12 توسط شهریار| |

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

                                                                         با تشکر از محسن عزیزم.....
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 22:20 توسط شهریار| |
 

بی تو فردایی ندارم

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 13:59 توسط شهریار| |
 

ا- گام اول : گوش دادن

۲- گام دوم :صریح و صادق بودن

۳- گام سوم : همدلی و همدردی

۴- حفظ آرامش و احترام به طرف مقابل

۵- مخالفت نمودن به شیوه مناسب

۶- گام ششم : خوشناسی و افزایش آگاهی

۷- شناسایی افکار تحریف شده

امتحان شده و جواب خود را هم در حد تیم ملی پس داده ، به یکبار آزمودنش می ارزد.موفق باشید.

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 20:57 توسط شهریار| |


روزی مردی خواب عجیبی دید
او خواب دید که پیش فرشته هاست و آنها را نگاه میکند
هنگام ورود دسته بزرگی از فرشته ها را دید که تند تند
نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می آورند را باز
میکنند و داخل جعبه می اندازند
مرد از فرشته ها پرسید:
شما چکار میکنید؟؟!!
یکی از فرشته ها گفت:
اینجا بخش دریافت است
ما دعاهای مردم را که از زمین برای خدا می فرستند
را تحویل می گیریم
مرد کمی جلوتر رفت ودید
تعدادی از فرشته هانامه ها را داخل پاکت گذاشته
و آنها را توسط پیک ها به زمین می فرستند
مرد پرسید:
شما چکار میکنید؟؟؟!!
یکی از فرشته ها با عجله گفت:
اینجا بخش ارسال است
ما لطف و رحمت خدارا برای بنده هایش می فرستیم
مرد کمی جلوتر رفت ودید
یک فرشته بیکار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسید:
شما چکار میکنید؟؟!!
فرشته جواب داد اینجا بخش تصدیق نامه هاست
و من منتظر جواب های مردم هستم تا جواب رحمت خدا
را بدهند
مرد گفت:پس شما چرا انقدر بیکارید و نامه های اندکی
دارید؟مردم باید چه جوابی به شما بدهند؟
فرشته با آهی گفت:
فقط باید بگویند:
خدایا شکر!!!!
 
 
خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر
                                                    که داده ات نعمت
                                                  و گرفته ات امتحان
                                              و نداده ات حکمت است
نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 2:18 توسط شهریار| |

بنام یزدان بخشاینده

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خود محورند ولی آنان را ببخش.

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان باش.

اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.

بهترینهای خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد

و در نهایت می بینی که هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.

                                                                             ( کوروش کبیر )

تقدیم به همه اونهایی که دوستشون دارم... یکی از روزهای سرد زمستان و در انتظار بهار

نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 18:33 توسط شهریار| |
 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

ارادت همچنان باقیست....

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 12:18 توسط شهریار| |
 

زندگی را نخواهیم فهمید اگر :

از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است!


زندگی را نخواهیم فهمید اگر:

 دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب طاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند!


زندگی را نخواهیم فهمید اگر:

عزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد!


زندگی را نخواهیم فهمید اگر:

 دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم!


زندگی را نخواهیم فهمید اگر :

دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند!


زندگی را نخواهیم فهمید اگر :

همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد!


زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر :

فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل ‌بستن بهراسیم!

.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر:

 همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم!


فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد.

 شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است.

 یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند.

از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.


زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم.

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 8:58 توسط شهریار| |

          دل خوش از آنيم که حج ميرويم                                           غافل از آنيم که کج ميرويم
                          کعبه به ديدار خدا ميرويم
                                               او که همينجاست کجا ميرويم

          حج بخدا جز به دل پاک نيست                                          شستن غم از دل غمناک نيست

         دين که به تسبيح و سر وريش نيست                             هرکه علي گفت که درويش نيست

    صبح به صبح در پي مکر و فريب                                         شب همه شب گريه و امن يجيب

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 15:31 توسط شهریار| |
 

ما رو باش رو چه درختی اسممونو جا میذاریم  ما رو باش!


قسمي جز اون دو چشم نامسلمون كه نداريم ما رو باش!

 تشنه موندیم ولی مشت آب نا اهلو نخواستیم سر ظهر

 گفتی از جنس نظر کرده ابریم و میباریم  ما رو باش!

چشم خشکیده داره به ناودون کوچه حسادت میکنه

ما به این بغض سمج گفته بودیم ابر بهاریم ما رو باش!

پاکی تو رونق یه دریا ماهی رو شکسته توی تور

 دریاگفته که ما صیادیم و غافل که شکاریم ما رو باش!

به هوای تو چراغ حرمت رفیقو کشتیم نارفیق

 چون برای حجلمون میخواستیم مهتابو بیاریم  ما رو باش!


به هواداري تو،
به هواداري تو شيشه ميخونه رو با سنگ شكستيم نارفيق!


سنگ و شيشه اگه دشمن، من و تو كه موندگاريم  ما رو باش!


غزل كوچه ما قلندراي پير و عاشق كه اينه
فكر تازه عاشق پياده باش ما كه سواريم

ما رو باش!

اینا رو باش!

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 15:19 توسط شهریار| |
 

زندگی را دور بزن و آنگاه که بر بلندترین قله ها رسیدی ، لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند...

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بر آن جور و جفا ، صبر و ثباتم دادند....

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 14:35 توسط شهریار| |
 

                                    Success - Socrates        

 

 A young man asked Socrates the secret of success. Socrates told the young man to meet him near the river the next morning. They met. Socrates asked the young man to walk with him into the river. When the water got up to their neck, Socrates took the young man by surprise and swiftly ducked him into the water.

The boy struggled to get out but Socrates was strong and kept him there until the boy started turning blue. Socrates pulled the boy’s head out of the water and the first thing the young man did was to gasp and take a deep breath of air.

Socrates asked him, "what did you want the most when you were there?" The boy replied, "Air". Socrates said, "That is the secret of success! When you want success as badly as you wanted the air, then you will get it!" There is no other secret.

 

 

 

 

 

 

                                     موفقيت و سقراط

 

مرد جواني از سقراط رمز موفقيت را پرسيد که چيست؟!

 سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزديکي رودخانه بيايد. هر دو حاضر شدند.

سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتي وارد رودخانه شدند و آب

به زير گردنشان رسيد سقراط با زير آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.

مرد تلاش مي کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوي تر بود و او را تا زماني که رنگ

صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولين کاري

که مرد جوان انجام داد کشيدن يک نفس عميق بود.

سقراط از او پرسيد، " در آن وضعيت تنها چيزي که مي خواستي چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا"

سقراط گفت:" اين راز موفقيت است! اگر همانطور که هوا را مي خواستي در جستجوي

 

موفقيت هم باشي بدستش خواهي آورد" رمز ديگري وجود ندارد.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 11:14 توسط شهریار| |
 

 به شكرانه گذر از لحظات سخت و جانفرسا و صبوري در برابر ناجوانمرديها و نامراديها و گذر از سياهي شب و پديدار شدن سحر پيروزي  كه حدودا ۵ ماه طول كشيد و نتوانستم برگي به اين دفتر اضافه كنم ،باز هم ميتوانم حرفهاي دلم را در اين خلوتكده بيادگار بگذارم.

خيلي دوست داشتم زيباترين كلمات را به بهانه رسيدن فصل بهار، فصل عشق ، فصل آغاز سرسبزي طبيعت و گشوده شدن برگي ديگر از دفتر روزگار ؛را در اولين روز فروردين  اينجا بنويسم اما اين هم يكي از آن لحظاتي بود كه نشد!!

مطلب زيباي ((من دلم ميخواهد)) را به تمام كساني كه قلبشان از عشق لبريز است تقديم ميكنم:

 

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

 کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام

 گل بگو گل بشنو

 هر کسی می خواهد

 وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد

 یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند

 شرط وارد گشتن

 شست و شوی دلهاست

 شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

 روی آن با قلم سبز بهار

 می نویسم ای یار خانه ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر خانه ی دوست کجاست ؟؟!!....

 

نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389ساعت 19:44 توسط شهریار| |
 

 

خبر آمد خبری در راه است!!!!........

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 16:23 توسط شهریار| |
 

                                               (( شيطان و شيطنت ))

دیروز شیطان را دیدم.

 در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت.

 مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ...

 هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را

 می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی

آزادگیشان را.

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد.

 حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند.

 موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد.

 می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.

از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود.

دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.

 توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب.

 دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

 به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.

و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود .

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 12:28 توسط شهریار| |
 

بیاموزیم که:

با احمق بحث نکنیم و بگذاریم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح را تباه میکند.

بیاموزیم که:

از حسود دوری کنیم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنیم باز از زندان تنگ حسادت بیرون نمی آید.

تنهایی را به بودن در جمعی که ما را از خودمان جدا میکند، ترجیح دهیم.

بیاموزیم که:

از ((از دست دادن)) نهراسیم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است.

بیشتر را به کمتر ترجیح ندهیم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباری است.

بیاموزیم که:

کمتر سخن بگوئیم که بزرگی ما در حرفهایی است که برای نهفتن داریم، نه برای گفتن.

از سرعت خود بکاهیم، که آنان که سریع تر میدوند، فرصت اندیشیدن به خود        نمی دهند.

بیاموزیم که:

دیگران را ببینیم، تا در دام خویش محوری ، اسیر نشویم.

از کودکان بیاموزیم، پیش از آنکه بزرگ شوند و دیگر نتوان از آنان آموخت...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 12:35 توسط شهریار| |
 

ای که از یار نشان میطلبی یار کجاست؟؟

                     همه یارند ولی یار وفادار کجاست؟؟

تا نپرسند بخوبان غم دل نتوان گفت

                      ور بپرسند مرا قوت گفتار کجاست؟

رفت آن تازه گل و مانده به دل خار غمش

             گل کجا جلوه گر و سرزنش خار کجاست؟

صبر در خانه ویرانه دل باز بماند

                    خواب در دیده غمدیده بیمار کجاست؟

در خرابات مغان هر کس مجوئید ز ما

           همه مستیم در این میکده هشیار کجاست؟

بهتر آن است هلالی که نهان ماند راز

             سر خود فاش مکن محرم اسرار کجاست؟؟

 

                                                 غزل از : هلالی جغتایی

                                                   یادبود روز پایان نامه

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 15:14 توسط شهریار| |

 بی سبب هرگز نمیگردد کسی یار کسی

              یار بسیار است تا گرم است بازار کسی

هیچ کس جانا نمیسوزد چراغش تا به صبح

             پر مخند ای صبح صادق بر شب تار کسی

سوزد و گرید و افروزد و نابود شود

           هر که چون شمع بخندد به شب تار کسی

 در دیاری که در او نیست کسی یار کسی 

               کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

هر کس آزار من زار پسندید ولی 

                              نپسندید دل زار من آزار کسی

آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد

          هر که چون ماه برافروخت شب تار کسي

سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من 

                  هر که با قیمت جان بود خریدار کسی

سود بازار محبت همه آه سرد است

                        تا نکوشید پی‌گرمی بازار کسی

غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید

                 کس مبادا چو من زار گرفتار کسی

تا شدم خوار تو رشکم به عزیزان آید

                 بارالها که عزیزی نشود خوار کسی

آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او

     به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی

گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل

               شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی

شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم   

           به که بر سر فتدم سایه‌ی دیوار کسی 

 
   (قصه قربان،قصه عشق پسر،قصه اشک پدر،قصه عطر بهشت است.عید قربان مبارک)

        

 

               
  
         

          

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 13:3 توسط شهریار| |

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ٬جهان را باهمه زیبایی وزشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان ولرزان ٬دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین وآسمان را واژگون، مستانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه ٬چند بزمی ٬گرم عیش ونوش می دیدم ٬نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم ٬نه گوش از بهر استغفار این بیداد

گرها تیز کرده ، پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحه صد دانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو، آواره و دیوانه  می کردم .

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود بیوفا معشوق را پروانه می کردم . 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف عامی زبرق فتنه این علم آدم سوز مردم کش ٬بجز اندیشه عشق و وفا معدوم  هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیزی نابجا ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد .

گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم ؟همین بهتر که او جای خود نشسته و تاب وتماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ٬وگرنه من بجای او چو بودم ٬

یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه می کردم ؟؟؟!!!...

عجب صبری خدا دارد!!!!!!!

عجب صبری خدا دارد!!!!!!!

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:16 توسط شهریار| |
 

ای دل بکوش کز تو شود شاد خاطری

                          با ما بگوی داری اگر پند بهتری

کاری بکن که نخل وجودت ثمر دهد

                 ورنه یقین بدان که کم از نخل بی بری

بعد از تو دسترنج تو را دیگران برند

                 بهر چه گنج می نهی از بهر دیگری؟!

ای بی هنر مناز به مال و منال خویش

              جز یک کفن ز ثروت دنیا چه می بری؟؟

افتادگی ز خاک بیاموز پیش از آن

                   کز خاک گور بهر تو سازند بستری

گل میدهد به دست تو در باغ خلد

                   امروز خاری ار که ز پایی در آوری

نیکوترین گهر، گهر دوستی بود

            نشناسد این گهر به جز از مرد گوهری

خواهی اگر خدا ز خطای تو بگذرد

                 باید از آن که با تو جفا کرد بگذری

رفت ار شکوهی از پی سعدی در این غزل

                 مقصود پند بود نه اظهار شاعری

                             ( غزل از شکوهی شاعر معاصر)

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7:41 توسط شهریار| |
 

امشب خروس از نیمه شب بگرفته راه بام را

                                باید سحر خون ریختن این مرغ بی هنگام را

ساقی خرابم کن زمی تا رو به آبادی کنم

                                      کاین است پایان طلب رندان دردآشام را

ساقی گذشت آن کز میم ساغر نمی دادی تهی

                             باید بمن دادن سپس هم شیشه و هم جام را

ساقی ز خم نیستی رطل گران سنگم بده

                           تا خرد و در هم بشکنم هم شیشه و هم جام را

زین درد عشق اندوختن آتش بجان افروختن

                               یکباره خواهم سوختن هم پخته و هم خام را

کاش آسمان بر هم زند اوراق صبح و شام را

                                        وز صفحه بیرون افکند نام من گمنام را

زان می که خوردم در ازل مستم غبارا تا ابد

                                 پس کی توانم فهم کرد آغاز یا انجام را؟؟....

                                                              غزل از: غبار همدانی

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:49 توسط شهریار| |

 

 این پست هدیه روز تولدمه امیدوارم مقبول طبع واقع شود:


آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فكر كن
هیچكس را تمسخر مكن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب كن
به شرر و دشمنی كسی راضی مشو
تا حدی كه می‌توانی، از مال خود داد و دهش نما
كسی را فریب مده تا دردمندنشوی
از هركس و هرچیز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیكی باشی
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیكی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاك و راست گردی
مطابق وجدان خود رفتار كن كه بهشتی شوی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
روح خود را به خشم و كین آلوده مساز
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشین كه تو را نادان ندانند
اگر خواهی از كسی دشنام نشنوی كسی را دشنام مده
دورو و سخن چین مباش و در انجمن نزدیك دروغگو منشین
چالاك باش تا هوشیار باشی
سحر خیز باش تا كار خود را به نیكی به انجام رسانی
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
با هیچكس و هیچ آیینی پیمان شكنی مكن كه به تو آسیب نرسد
مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشك پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی‌ماند

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 15:5 توسط شهریار| |